ورقی از خاطراتم
سلام مدتهاست چیزی ننوشتم..هر بار که دست به قلم میبردم تا خاطره ای را بنویسم انگشتانم سست میشد: به خودم گفتم الان این دفترم هم از من گله میکنه که تو چرا غمها و غصه هاتو میگی...میخواستم یه روزه شادمو بنویسم صبر کردم..... نشد..اونروز نیومد....فکر کردم از تو بنویسم ...بنویسم که با ما چه کردی گفتم بنویسم همه چی و ..از دلشکسته همه امون...آره همه ما!... تو خودت نمیدانی یا شاید هم شماها نمیدونید چه کردید وهیچوقت هم نمی فهمید... دیگه بسه....دیگه هیچی نمیگم...همه حرفهامو با خدا گفتم...... خدا خودش خبر داره!! دیگه میخوام خاطرات تلخمو گوشه ای از دلم دفن کنم.... نمیخوام افسوس محبتها یی که بهت کردم و بخورم..... میدونی شماها حتی اینم نمی فهمیدید!که همه محبتهامونو وظیفه میدونستید.. ولی اینو بدون...دل شکسته رو درمون نمیشه کرد.. دیگه نه از تو مینویسم ونه تورو یاد میارم..... تورو رها میکنم با همون دلخوشیهایی که دورو برت هست و دعات میکنم..... خدا اینقدر بهت حسرت بده که همیشه در عزای مرگ آرزوهات بشینی.....همین یا علی رویا |
|
