سکوت نگاه وقتی دلم میگیره آسمونم میباره چشمای بارونیمو ابرای غم میگیره نگاهم به آسمونو دلم هوای ستاره ستاره دلم باش دلم چه بیقراره دل تو مثل دریا نذار بمونم برکه تو دفتر شعر من صدای تپش قلبمه تو صفحات آخر اسم تو بیشتر از همه تو سکوت نگاهم یک جفت چشم سیاه تو حرفهای نگفته ام حرفهای عشق زیاده شاید هر روز سکوته تو دلم اما فریاده اینو خیلی خوب میدونم دل دادن خیلی سخته چه خوبه اینو بدونی دل نمیدم خیلی ساده این شعرو میدم بتو سکوت:غم:هم عشقه الهی دلت نگیره حرف دلمو بخونه رویا یا علی
ا سلام دوستان همیشه مهربان این متن زیبا از دوست بسیار خوبم رسول هستش که لطف کردند اجازه دادن من اینجا بنویسم و متن بعدی از نوشته های خودمه...من اینجا از رسول تشکر میکنم بخاطر این نوشته زیباوجالب......
چند گاهی است که با تو اشنا شدم۰ وان لحظه بود که عشق گمشده خود را یافتم۰ وان دم بود که باران عشق برایم معنای دیگری پیدا کرد۰ شاید تو همان عشق کودکی باشی که در بند سینه خاطراتم نهفته بودی شاید هم ان سیب سرخ ۰ اکنون رنگین کمان هفت رنگ برایم هفتاد رنگ دارد۰ وشاید هم به همین سادگی از پس تاریکی ها بیرون امدم۰ و این ارامش بود در میان غوغا۰شاید تو یکی از خاطرات شیرین. نه ان ستاره یلدا باشی.یا ان ارزوهای گمشده۰ تو ان عشق ابدی هستی که در خانه امید دلم جا باز کردی.میدانم که با تو می توان نیمه تاریک یک سر نوشت را روشن دید.و تو به من فهماندی که تعبیر یک <<رویا>>در دست سرنوشت است۰ وان زمان بود که دیگرسایه های تردید برایم معنا نداشت۰ وجای ان حقایق شیرین برایم بهترین معنا بود۰ و تو به من فهماندی که در اینه شکسته هم میتوان نگاهی در اینه داشت۰ همیشه فکر می کردم که خانه عشق در دشت ارزوهاست.اما تو گفتی که بوی خوش زندگی در <<رویا>>های واقعی است و این را یقین دارم که تو برایم تولدی دیگری بودی۰ نیمه تاریک زندگی با تو سفری داشتم به <<رویا>> و تو هر روز برایم سبز تر می شوی سلام شعرهای غم اینروزها هرجا میروی صحبت عشق و غم زیاد است...لابلای کتابهای غریب! تو شعرهای نا آشنا.... تلالو این حرف از دیر آشنا لابلای غبار پنهان شده است.... و در لابلای تاریخ فقط قصه قتل و غارت و خون است.... هیچ اثری از عشق نیست!فقط قدرت!!!و انتظار مفهومی ندارد.... در میان کتابهای رمان..حرف عشق و پیوند است ولی عشق خیلی غریبه است... مهربانی کمرنگ است شاید فقط یک لحظه باشد. هر کجا میروی نشانی از کلام حقیقی خورشید و نور نیست... باران وآینه هاپنهان هستند ولی بجای آن کویر را میتوان دید.. حتی بین دیوان شعرها!باید خیلی بگردیم تا از عشق ردی پیدا کنیم. مثل حافظ...که در میان مزرعه سبز..باز هم فکر غریبی فرداست... از نگاه مولانا میشود دید نور ایمان غریب...دردهای شب سبز دعا... عشق مولانا در نگاه غریبش معلوم است..... و اینک..در میان فضای غبار گرفته امروز!! در میان اینهمه دود و آهن در کتاب زمین هر چه گشتیم!حرفی از عشق و مهر نبود..حتی راه چاره هم نبود.. در میان اینهمه سکوت غریب!!! ما هم فصل پاییزیم ولی غریبانه..... باید از خواب سنگین برخیزیم..زندگی تنها در کتابخانه نیست میتواند هر کسی با سکوت زیبایش!لحظه ای شعر عاشقانه بسراید!!... رویا |
|

