|
ولنتاین اگه برگردی از سفر !بیایی به پیشم میام کنار جاده عشق میشینم یک سبد گل یاس برات میارم کنار جاده هم شقایق می چینم تمام پیچ جاده هارو خودم برات درخت های بید مجنون می کارم روی تابلوی وسط جاده عزیزم منویسم راهی نمونده زود بیا به پیشم یه آلاچیق پر از گل رازقی و یاس و پیچک میذارم سر راهت پر از گلهای اطلسی کنار جاده عشق چشم به راهت میمونم تا تو از سفر بیایی دیگه پیشت میمونم وقتی بخوای از ستاره و ماه برام بگی با دلی پراز مهر کنارت می شینم از سادگی دلهای غریب و تنها میگم تا صبح فرداهای دیگه پیشت میمونم
بازم روز جوشيدن دلها
بازم روز عاشق كشونه خداياااا بازم ياس كبود سياه پوشيد شط فرات از خجالت جوشيد
نو عروس دشت خونين نينوا با تن خونين داماد حرف ميزد در رويا.... بازم گلوي خشك طفل شير خواره براي قطره اي شير مادر ميگريه....
دخترك مظلوم بيقرار سه ساله در خيالش در حال صحبت با بابايه.... بازم بانوي تنها ييهاي تاريخ بياد عشقش دانه هاي صبر مي بافه
در زير چادر سياه پر نورش حلقه هاي مهر را بر دل اسلام ميكوبه بازم دل يه عاشق كنار معشوق بيگناه زير رگباره دشمن قرار ميگيره
با زدن هر ضربه بر دست و فرقش ايثار..محبت و عشق را مي آموزه بازم در اين آشفته دشت و بيابون عاشق خدا نماز عشق ميخونه
در ميان تيرهاي دمادم.. با معشوق همچنان راز دل مي گويه باز ناگهان در ميان نجوايش آسمان پر ز نور شد يكباره
از هر طرف صداي يا الله دشت شهيدان را نور بارانه بازم صحراي نينوا پر شد آري اينجا پر از شقايق هاي خونين اند
هر كدوم در گوشه اي از اينجا دارند پر افتخار ترين خاطره بازم دلها غمگينه براي خون ريخته اين همه شهيده
بازم امروز دلم ماتم داره ميدونم اين حسينم .. اين حسين دست منم ميگيره يا علي
بازهم احساس کرده ای که شاید من هستم و چه خودخواهانه تنهایی عاشقی میکنی و من چه مظلومانه عشق را سکوت میکنم به سادگی یک رهگذر عشق می ورزی سخن شیرین میگویی ولی فردا راهت را گم میکنی و هر روز پنجره را باز میکنم به آسمان مینگرم گاهی خورشید را میبینم و شاید تورا حتی نمیدانم خانه ات کجاست به روی همه در باز میکنی و با نگاهی و لبخندی دررا میبندی تو آمدی عاشق باشی ولی رفتن را خود بمن آموختی تو آمدی به دیدارم که تا هروقت دلت خواست مرا ببیند ولی دلت دروغ میگفت چشمهایم صبور شده اند وقتی که باور کردند چشمهایت باور کردنی نیست در فصل بهار سال نو در خانه تکانیه دلت عشق کهنه شعرهایم را دور بریز دیوار فاصله ها بسیار بلند است و من هرروز صدایت میکنم در شلوغی ایستگاه دلت صدایم را نمیشنوی دلم اول آشنایی غربت را فهمید و به رویاها رفت و این حادثه نهان شد بیصدا شد و غریبانه فراموش شد شعر از رویا
|
|

