|
سلام دوستان....من اسمم هستی...و دوست رویا این شعرمو تقدیم میکنم به رویای عزیزم که بهترین دوست منه....و شعر دوم مال خود رویاست که به سفارش رویا اینجا مینویسم...در ضمن رویا به همه سلام رسوند
روزا برای دیدنت لحظه شماری میکنم شبا برای خواب تو چشمامو عاصی میکنم قشنگترین خاطره هام خواب چشاتو دیدنه ستاره ای ترین شبم صدای تو شنفتنه تو خلوت ستاره ها برام تو گفتنی تری تو قحطی ترانه هام برام تو گفتنی تری گل واژه های شعرمو به روی موهات میریزم ابرارو من صدا زدم تا تر کنند راه عبور به جای چشمای منم گریه کنند وقت غروب هوای کهنه دلم با بودنت تازه میشه وجود معصومیتت بهونه تازه میشه عطر نفسهای تورو از یاد دل نمیبرم همراه خاطراتمی به حرمت نگاهت قسم عاشق بی نامو نشون یه دلسپرده به زمون منتظر دستهای توست تا گم نشه تو این خزون هستی
یادگاری یه دفتر شعر یه صدای پر مهر که مونده یادگاری یه دل ساده..یه نگاه بهاری یه علامت سوال؟و پر از ترانه تو یه باغ پر بنفشه..یه دل پر بهانه تو.... یه انتظار ساکت!یه عشق خیالی چند تا واژه چند تا نقطه....آخر خط هم خالی برگهای خیس خاطراتم.توی فصل آشنایی بغض غریب آسمون و زمزمه جدایی یه دفتر شعر. بارون ویه دل شکسته یه پنجره بسته...یه نگاه خسته رویا یا علی دنگ ، دنگ
تلق تلق ، دنگ دنگ بنددلم پاره شد یهو نشست توآسمون به گل وای ؛ وای ؛ وای امروزگذشت روشیشه بارون شدوبهمن گرفت رفت توی ناودون چشمات دوباره باز شد همه چی روازمن گرفت دست به دست دل من داد رخصت تابیدن رو از چشمای رسوام گرفت تقدیم به خاتون رویا شاد باشی آسمونت آبی ممنونم که گذاشتی اینجا بنویسم
ساده دل
به اميدسراي ديدن يار به آن احساس عاشق پاکروباش زمين را دربغل بامن بيارا تواوراراستين آرايشي کن که من رادرهياهو نازي ونامحرمي باش صفات پاک رادردل صفانيست جفاازيارپاکي را روانيست به بندرگاه عشاق ، عشق راتولنگري باش ...... عشاق را ديوانگان بايد پرستيدن تقديم به خاتون رويا............ روبروی آینه ایستادم.... وای این کیه؟این آدم بیحوصله منم؟ دقت کردم به صورتم..رو خطوط چهر ه ام...یه دنیا آرزو دیدم چه آرزوهایی که به هیچ کدوم نرسیدم... فکر کردم چه حسرت ها داشتم ودیدم چقدر خسته ام از این همه فاصله ها.....فاصله هایی که هیچکس نتونست پر کنه.... نا گزیر هنوز هم سفر میکنم تو خاطره هام.....و با اون روزارم میگذرونم..... انگار آینه بمن میگفت:این خستگیه چهره تو صدای پای خسته اته...آینه میگفت:چشمات چه بارانیه!چین و چروک روزگار رو صورتت نشسته..خیلی عوض شدی... از ته دل داد میزنم:این خودمم...من منم؟... بهار عمر من گذشت رسیده ام به انتظار نمی شکنم آینه رو! داد میزنم!دلخوشی هامو پس بیار باز هم به آینه نگاه میکنم هر روز.... این منم که بودم؟خاطره ها در آینه جا خوش کرده اند و تکرار هر روز....هم نشینیه چشمام و آینه است. بغض سرد و سکوت این خونه است!!! پر پر گلای عشق تو باورم عمریه با غم دل در سفرم....
|
|



